۰. مثل همیشه اول سلام
۱. من حجت خسروی هستم. قبلا در وبلاگ «چشمهای قهوه ای تو» که بعدها به «مثل رنگ بی رنگی» تغییر نام داد و مطالبش شامل شعرهای خودم و خبرهای ادبی و بی ادبی از دیار جنوب خراسان میشد در فضای مجازی پرشین بلاگ زیسته ام. سه سال بعد به دلیل مشکلات صرفا شخصی به «خودم را با خودم اشتباه می گیرم» در همان پرشین بلاگ نقل مکان کردم که پس از چندی پرشین بلاگ هک شد و دل و دماغی هم برای شعری یا نوشتنی نبود تا اینکه حال در اینجا باید بنده را تحمل کنید.
۲. آخرین اخبار اینکه همین چند وقت پیش به واسطه ی سفر استاد خدابخش صفادل به بیرجند برای شرکت در جشنواره شعر قربان تا غدیر به همراه چند بزرگوار دیگر ملاقاتی با ایشان داشتیم که قوت قلبی شد برای گفتن حرفهایی که سالها فروخورده بودم. که منجر به برنامه ریزی برای برگزاری نشستی با عنوان زبان نو در شعر کلاسیک در بیرجند شد که گرچه هنوز برگزار نشده است ولی بسیار به آن امیدوارم. کتابی هم از استاد به یادگار گرفتم که با نوشتن غزلی از آن می خواهم تشکر کرده باشم.
سلام دختر کولی! بگیر فالم را
که عشق مثل همیشه گرفته حالم را
به روی چشم غزلهای من قدم بگذار
مگر که بشکنی این بغض دیر سالم را
مدام حسرت پرواز در دلم جاری است
بگیر ای نفست گرم! زیر بالم را
طنین باد میان درخت ها پیچید
و ریخت روی زمین سیب های کالم را
قرار بود که سنگ صبور من باشی
قرار بود بپرسی همیشه حالم را
کسی به پرسشم از عشق دل نخواهد داد
مگر که چشم تو پاسخ دهد سوالم را
دلت شکسته مبادا ، بیا تماشا کن
شبانه های من این گریه های لالم را
بیا که از نفست جان تازه می گیرم
بیا بهار من آسوده کن خیالم را
۳. ماهها سکوت شعری ام را با غزلی از گذشته می شکنم که بهانه ای شود برای فریاد های آینده!
۴. غزل...
«هنوز میل عجیبی به چیدنت دارم»*
و عاشقانه خیال جویدنت دارم
تویی که میوه ی ممنوعه ی خدایی و من
هزار و یک گله از آفریدنت دارم
همیشه یک هوس کال روی دستم ماند
همیشه فاصله ای تا رسیدنت دارم
... بچینمت شبی از شاخه، بعد خواهم مرد
چه انتظار کمی از چشیدنت دارم
***
ببخش دست دلم را ! همیشه لرزیده است
چقدر دلهره از پاکشیدنت دارم
«حجت خسروی»
*. این مصراع وامی از تک بیتی از علی جهانیان است که گرچه بی خداحافظی رفت ولی هرجا که هست خدا پشت و پناهش!

۵. میخوام اعتراف کنم. آره! من دیگه اون حجت قدیم نیستم. اصلا هیچ کس... نه! بهتره بگم هیچ چیز نیستم.
گنجشک ها از شانه هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است
همین قدری هم که هستم مدیون یه نفرم که یه روز از خجالتش در میام.
تا بعد!

قطره قطره اگرچه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
سلام...
سلام به همه ی دوستان قدیم و جدید. بعد از هک شدن سایت پرشین بلاگ و نبودن حس! وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتم و حالا دوباره برگشتم که باشم و حداقل دوستانی که در گوشه و کنار داشتم رو دوباره مجازی زیارت کنم و از آثارشون لذت ببرم.
خیلی وقته کلاْ سراغ اینترنت نیومدم و البته دستی هم به قلم نبردم. امیدوارم این بازگشت و مطالعه ی آثار دوستان بتونه کمک کنه تا دوباره بودن رو تجربه کنم. چرا که شاعر بی شعر، نیست!!!
این پست بهانه ای برای اظهار وجود مجدد بود. به زودی در پست بعدی با آخرین غزل که مربوط به ماهها پیش است باز خواهم گشت.
تا بعد...
یا عشق!!!

